اين وبلاگ مدت يكسال است آپ ديت نشده است
لطفا به اين سايت مراجعه كنيد:
http://360.yahoo.com/ninimaainer
+
نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط نادر
|
حالا تقریبا همه جا آرام گرفته بود و فقط صدای جارو می آمد، غبار نرمی از خاکستر بر همه جا گسترده و همچون حریری نازک بر سر شهر کشیده شده بود. هوا بوی عجیبی می داد، بوی جنگ، بوی باروت، بوی شادی، بوی هیجان و حتی بوی گریه، به سختی می شد نفس کشید و دریغ از کمی نسیم یا باد ملایم که رخوت و خستگی را از تن شهر بیرون کند گویی آسمان هم لجبازی می کرد ابری بود اما نمی بارید، نمی بارید تا شاید مرهمی شود بر پوست زخمی شهر پوستی که در اثر سوزش آتش جایش قرمز بود و گاه به تاول افتاده بود و نمی بارید تا هم صدای آن پیرزنی شود که از شدت سردرد اشک هایش به روی گونه می غلتید، آخر او دیگر مثل جوانی پای بیرون رفتن و تحمل صداهای گوش خراش را نداشت. او خوب یادش می آید که وقتی جوان بود چه آتش ها که نسوزانده و چه شادی هایی که در این شب نکرده، اما حالا چه، او چه تقصیری دارد که سیر روزگار با انسان ها سر لج دارد و آن ها را روز به روز شکسته تر و بیمار تر می کند.
و حالا باز هم همه جا ساکت بود و صدای جارو می آمد، به ندرت می توانستی چراغی روشن پیدا کنی، همه در خواب بودن و دیگر رمقی نداشتن که آن را خرج کنند حتی پسر کوچولو هم که هر شب با سرزنش پدر به درون تخت خود می خزید و ساعت ها غلت می زد تا شاید خوابش ببرد حالا آنقدر بالا و پایین پریده بود که آرام و دوست داشتنی روی مبل بی هوش شده بود و اصلا خبر نداشت که همتایش در اثر بی مبالاتی چشمان خود را از دست داده و تا آخر عمر دیگر رنگ صبح را نمی بیند و هنوز فکر می کند آنچه روی داده یک بازی است و الآن این بازی تمام می شود و او می تواند دوباره چشم هایش را باز کند و به آفتاب لبخند بزند، و او چه خوش خیال است.
حالا صدای جارو تندتر شده است و نارنجی پوش مدام زیر لب غر غر می کند. از آنطرف تر صدای خنده می آمد گویی عده ای هم بودند که خواب به چشمانشان نمی آمد و دور هم جشن کوچکی ترتیب داده بودند که سوای جشن امشب بود، می گفت: "دیدی چه کتک سیری بهش زدم" و باز هم قاه قاه می خندید، جواب می آمد: "چطور اون سوسولَ رو نمی گی داشت از ترس می مرد، رنگش حسابی پریده بود" و دوباره می خندند و چه خنده ی تلخی بود.
اینبار صدای جارو را نشنیدم گویی پیرمرد خسته شده بود، جارویش را به تیر چراغ برق تکیه داده بود و داشت خستگی در می کرد او هم مجبور بود، پسرش را با قول اینکه امسال دیگر برایش کفش و لباس نو می گیرد خواب کرده بود و از خانه بیرون زده بود. شنیدم که کسی می گفت لعنت به این سنت آخر این هم می شود کار، لعنت به این آیین... و او نمی دانست اگر نوروز زیباست چهارشنبه سوری هم زیباست و او نمی دانست تا قبل از وجود امثال او این شب ها شبی بود برای جشن و پایکوبی و شبی بود برای با هم شاد بودن ولی وجود او باعث شد همه چیز رنگ اعتراض به خود بگیرد و حرف منطق جای خود را به چماق و قاشق زنی جای خود را به نارنجک زنی بدهد، او چه می دانست هرچه میکشد از خود میکشد. وقتی جایی برای تفریح نیست وقتی روز های شادی کم کم رخت بستن و مراسم عزا و تعزیه رونق گرفتن و در جایی که نمی توانی حرف خود را بی ترس بیان کنی، دور از انتظار نیست که هیجان جای خود را به ویرانگری بدهد و صدای فریاد من و ما در پشت بانگ مهیب "گرمب" "گرمب" مأوا بگیرد.
از صدای جارو پیدا بود که به سختی روی زمین حرکت می کند، کم کم روشنی صبح را می شد لمس کرد، نور خورشید به سختی از لای خاک و غبار عبور می کرد. هوای خنک سحر هم نمی توانست پیرمرد را سر حال بیاورد، او هِن هِن کنان آخرین ذرات نیرویش را به دسته ی جارو می سپرد و گه گاهی با دست عرق را از صورت تکیده اش پاک می کرد او کار می کرد و زیر لب می گفت: "خدایا ما را نجات بده".
لطفا در نظر سنجی شرکت کنید--->

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط نادر
|
پشت ویترین مغازه های کفش فروشی، کفش های مورد علاقه ام را وارسی می کنم، یکی ساق دار و دیگری اسپرت یکی هم رنگ صورتی دارد. دل من هیچکدام را نمی خواهد اما وقتی به کفش هایم نگاه می کنم می بینم دیگر رمقی ندارند و کماکان است که غزل خداحافظی را بخوانند دوباره با چشمانم در میان کفش ها به چریدن مشغول می شوم... کفش هایم عمرشان را کرده اند و دیگر جانی در بدن ندارند اگر دماغشان را بگیری جانشان در می آید اما هنوز وفا دارند، شاید آن ها هم با خود عهد کرده اند تا وقتی برای پاهای من پاپوشی مناسب پیدا نکنند از این دنیای فانی رخت برنگیرند و حاضرند تا روز موعود روزگار را به همین منوال سپری کنند.
حالا در میان کفش ها یکی که به درد بخور باشد نظرم را جلب می کند و به صرافت می افتم تا بروم و از مغازه دار قیمتشان را بپرسم، سینه سپر کنان وارد مغازه می شوم و در فرصتی مناسب که فروشنده سرش خلوت می شود به او می گویم: ببخشید می تونم قیمت اون بوت ها رو بدونم؟...
یادم می آید بچه که بودم هیچگاه دق دقه ی چی پوشیدن و چی خوردن و چه جوری رفتار کردن را نداشتم، حتی با دمپایی هم عشق دنیا را می نمودم، اما دوره زمونه خیلی پدر سوخته شده است زیرا حتی مارک شورت آدمی نیز مهم است، چون اگر احیانا موقعیتی پیش آمد و به خواست پروردگار خواستی اقدامی صورت بدهی ممکن است بخاطر اینکه گوشه ی شورتت نوشته است "قهرمان" کلی سرخ و سفید بشوی.
مغازه دار شرو می کند به زبان ریختن، این کفش از جنس پوست گاو ایتالیایی است و این گاو در آب و هوای شرجی و با صفای کوه های آلپ که به نوبه ی خود از زیباترین و سرسبزترین رشته کوه های اروپا می باشد تغذیه نموده است، گاو ها را به روش اسلامی ذبح نمودند و با وسواسی خاص پوست گرفتند و این پوست در بهترین کارخانه های فرانسه که تماما مکانیزه... خدا را شکر از تاریخچه و چگونگی وضع حمل گاو مذکور سخنی به میان نیامد و الا مدت ها در خدمت ایشان بودیم. حالا می فهمم چرا مغازه ها آنقدر شلوغ هستند، اما باید عاقل بود و در یک اقدام انتحاری عنوان کرد که آقا با همه ی این تفاسیر آخرش چند؟...
در چند هفته ی گذشته من شدیدا احساس آشفتگی می کنم از یکطرف قضیه ی دانشگاه من رو بسیار دچار افسردگی کرد و از طرف دیگر گشتن به دنبال کار و برنامه ریزی برای این مدت طولانی، کلافه ام کرده. از همه ی این ها که بگذریم خونه ی ما بعلت موقعیت استراتژیکی ای که دارد با نزدیک شدن به عید پذیرای مهمان های زیادی است و از ریز و درشت گرفته تا دکتر و مهندس به ما ابراز لطف می کنند. هر یک از این مهمانان از من توقعاتی دارند که برآورده کردن آن ها گاه ملال آور و گاه دوست داشتنی است، مثل چاق کردن قلیان که همواره بعهده ی من است. ولی این آخری یک سفارش جانانه دریافت کردم که بسیار مشعوفم نمود؛
جد من از طرف مادری به یکی از توابع اراک می رسد و لذا گهگاهی از آن دیار روستاییان عزیز به ما سری می زنند. در این دیدار اخیر دیدم یکی از آن ها به من اظهار لطفی نمود و گفت نادر جان خدمت شما زحمتی دارم و از انجا که من می میرم برای زحمت بدون نق و نوقی به دیده ی جان منتظر شنیدن بقیه ی مطلب شدم، بنده ی خدا چند نوار ویدیویی آورده بود که من برایش اقدام به تکثیر نمایم ولی خوشبختانه چون ما دو تا دستگاه ویدیو نداریم این امر غیر ممکن می نمود اما ناگهان چشمم به برچسب روی یکی از نوار ها افتاد که نوشته بود:
"مجلس ختنه سوران کریم آقا" !
باری، در یک چشم به هم زدن خودم را به اتاقم رساندم و از شدت خنده کف زمین پهن شدم و جای شما خالی یک فصل سیر خندیدم. هنوز این برای من جای سوال است که اگه این کریم آقارو ختنه اش کردن پس چرا بهش می گن "آقا" و اگر ایشون آقا هستن پس در چه سن و سالی بودن که لطف کردن و ختنه شدن؟!...
فروشنده نگاهی به سر و وضع من کرد و قیمت کفش را عنوان کرد، در آن لحظه که گویی آب سردی بر من پاشیده باشند تنها با گفتن جمله ی "خیلی ممنون، حتما مزاحمتون می شم" مغازه را ترک کردم. ایستادم و با نگاهی آکنده از شرم به کفش هایم نگاه کردم و گفتم: دوست عزیزم من و تو حالا حالاها با هم کار داریم، و بندهایش را که بعد از شنیدن قیمت باز شده بود با محبت شروع به بستن کردم.

+
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 1:31 قبل از ظهر توسط نادر
|